عشق ؟!!!
اتل متل یه دنیا بود تو قصه
یه دنیای پر از خدا، بی غصه
با یه خدایی که همیشه خوبه
می گفت که سنگ خوبه و شیشه خوبه
کمک به همدیگه میکردن همه
ذکر خدا بود و دعا، زمزمه
کم کم اومد زمونی که آدما
جدا شدن از همه حتی خدا
لجوج و بی حوصله و پر از غم
همه ش شکایت می کنه از عالم
ـ : دنیا چرا غصه ها و غم داره
چرا به جز من کلی آدم داره
سهم خودم رو چطوری بگیرم
عزرائیلو دور بزنم؟ نمیرم!
مردم شدن چند دسته که هزار تا
مرد فقیر باشه، هزار تا دارا
فقر اومد و مردی که غصه می خورد!
دلش می خواس یه کاری گیر می آورد
مثل اونا که خیلی پولدار شدن
از همه فقیرا بیزار شدن
مردمی که زدن تو کارِ دزدی
نفهمیدن طناب دارِ دزدی
دزدی پول و مادٌیات و غذا
یه کم گذشت شد دزدی آدما
هر کسی سهم خودشو می دزدید
جنایت و فسادو خوب می شد دید
دزدی اومد تا همه معتاد باشن
تو غم ها و غصه هاشون شاد باشن
هر روز کراک یا حتی بنگ و ماری
معتادی که نداره دیگه کاری ـ
جز اینکه هی وسایلا کم بشه
از خونه شون اسم بابا کم بشه
اگه ببینه که مواد باهاشه
یه بچه داره بهتره نباشه!!
ستاره ها که غصه ها رو دیدن
به روی دنیا تاریکی پاشیدن
خلاصه دنیایی شدیم پر از درد
دنیا رو درد و غصه ها دوره کرد
اتل متل خدا کجای قصه اس؟
خدا که باشه دنیامون بی غصه اس
آره، هنوز خدا به فکر ما هست
غم داریم و غصه ولی خدا هست
بذار تا رُک بگم: بیاین درست شیم
از خودخواهیها بگذریم و سست شیم
بیاین کمک کنیم به هم تا خدا
نذاره تنها ما رو توی دنیا
دنیا دوباره بوی خوبی بده
از دل آدما بدیها بره
همونجوری که اومدیم تو دنیا
خوب بمونیم بریم تو آسمونا
شعر از :محبوبه راهپیما











